امشب بیشتر از همه همراه و همدل «علی» بودم...
با علی رفتم تا «برگشتن از پای پرواز به وطن»...
با علی رفتم تا «نگرانی برای بابایی که از کم داشتنش و کم بودنش دلخوره»...
با علی رفتم تا «افتادن توی چنگال خونآلود ریشقرمزهای وحشی داعش»...
با علی رفتم تا «وحشت مطلق، بغض کُشنده، ترس از لحظههای بعد»...
با علی رفتم تا «دل کندن از همسری که عاشقشه و بچهای که هنوز به دنیا نیومده»...
با علی رفتم تا «نفرتی که توی نگاهش میغلته و بالاخره میریزه بیرون»...
با علی رفتم تا «یهویی بزرگ شدن، محکم شدن، عزیز شدن»...
با علی رفتم تا «ترجیح ناموس و جان مردم به جان خودش، غیرتی شدن، عزتمند شدن»...
با علی رفتم تا «گودی قتلگاه و مادری که داره تیزی تیغ حرامی رو روی گردن پسرش میبینه»...
با علی رفتم تا «سلام بر زینب، سلام بر زهرا، سلام بر حسین»...
روضه «قتلگاه و بُنَیَّ» ساختی آقای حاتمیکیا ... دمت گرم مرد ... کولاک کردی با »به وقت شام« پرشور و خروشت...
برچسب:
نویسنده: زهرا زارعینیا