الحمد لله
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:48
[unable to retrieve full-text content]«من به دستای خدا خیره شدم، معجزه کرد...»
خدا کمک کنه
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:48
و قسم به روزهایی که جز میوه هیچی نمیتونی بخوری، اصلاً یه جوری گرسنگی ته دلتو میلرزونه که همهی غصههاتو یادت میره! Let's block ads! (Why?)
تو بگو یه قرون
-
تاریخ: 1398/1/5 ساعت: 4:48
آرزو میکنم صبح، به محض اینکه گوشی
آموزش پرواز در آپارتمان
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 23:58
مرغ عشقامون دارن به جوجهشون پرواز رو یاد میدن. بچه رو گذاشتن کف قفس، هی تند تند یه چیزایی بهش میگن، بچه هم تند تند پر میزنه، ولی از کف قفس جدا نمیشه. به وضوح میشه فهمید که دارن بهش میگن «پا شو ماشالا! ترس نداره که! بال بزن! آفرین! بیشتر تلاش کن!». !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 15:06 | چهارشنبه ...
خوشخبر باشیم الهی
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 23:58
تا چند سال پیش به محض اینکه خبر خاصی میخوندم، به اطرافیان میگفتم. اما مدتیه که سعی میکنم خبرای بد، مثلا مرگ شخصیتهای فرهنگی و هنری رو نگم تا بقیه خودشون بشنون. دوست ندارم دیگه خبر بد به کسی بدم... !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 22:12 | چهارشنبه 26 دیماه سال 1397 نظرات (1)
خدا رو شکر خوبم
-
تاریخ: 1397/11/6 ساعت: 23:58
چقــــدر دلم یه خبر خوش میخواد... یه خبری که از ته دل شاد بشم... خیلی وقته دلم میخواد از ته دل شاد بشم... !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 14:53 | جمعه 5 بهمنماه سال 1397 نظرات (0)
یه جو شعور لطفا
-
تاریخ: 1397/4/21 ساعت: 11:13
[unable to retrieve full-text content]یه وقتا شرمنده میشی از اینکه فامیلیت با فامیلی بعضیا یکیه...پ.ن: متأسفانه فامیلی من «روشن» نیست!
خستهام...
-
تاریخ: 1397/4/21 ساعت: 11:13
هیچی بدتر از گرفتار شدن بین یه مشت منافق نیست. ظاهرا باهات خوبن، باطنا تشنهن به خونت. بیخود نیست که خدا منافق رو پستتر از کافر میدونه... !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 16:53 | سهشنبه 19 تیرماه سال 1397 نظرات (0)
دوست جدا...
-
تاریخ: 1397/4/21 ساعت: 11:13
کاش میشد یه مدت برم یه جایی که تنها باشم. هیچکس ازم خبر نداشته باشه. دست هیچکس بهم نرسه... هیچ آشنایی... هیچ آشنایی... !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 16:56 | سهشنبه 19 تیرماه سال 1397 نظرات (0)
دردناکه
-
تاریخ: 1397/3/10 ساعت: 12:31
[unable to retrieve full-text content]چقدر سخته حرفتو نفهمن، حرفشونو نفهمی...
دوستتون ندارم واقعا
-
تاریخ: 1397/2/3 ساعت: 12:13
اگه میدونستم کممحلی و بیتوجهی من انقدر مهمه و میتونه تا این حد اثرگذار باشه، زودتر شروع میکردم به آدم کردن بعضیا! کاملا که موفقیتآمیز نبود قطعا، ولی لااقل تلاش خودمو کرده بودم... !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 01:25 | شنبه 5 اسفندماه سال 1396 نظرات (0)
همتِ این ابراهیم رو باید ستود
-
تاریخ: 1397/2/3 ساعت: 12:13
[unable to retrieve full-text content]امشب بیشتر از همه همراه و همدل «علی» بودم...با علی رفتم تا «برگشتن از پای پرواز به وطن»...با علی رفتم تا «نگرانی برای بابایی که از کم داشتنش و کم بودنش دلخوره»...با علی رفتم تا «افتادن توی چنگال خونآلود ریشقرمزهای وحشی داعش»...با علی رفتم تا «وحشت مطلق، بغض کُشن...
امید نذار بمیره
-
تاریخ: 1397/2/3 ساعت: 12:13
اینکه آدم انتظار معجزه داره، در واقع یعنی امیدواره... و چی از این بهتر که مهمترین نیروی محرکه رو برای ادامه مسیرت داشته باشی؟ !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 16:47 | پنجشنبه 23 فروردینماه سال 1397 نظرات (0)
یه روش تخلیه ست
-
تاریخ: 1397/2/3 ساعت: 12:13
شما هم وقتی عصبی و کلافه میشید، میفتید به جابهجا کردن چیزای سنگین؟ !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 16:20 | یکشنبه 26 فروردینماه سال 1397 نظرات (0)
نیمهء نذرم...
-
تاریخ: 1397/2/3 ساعت: 12:13
در مورد کسی که منتظر معجزه ست، دو تا نکته وجود داره:اول اینکه چون به شدت امیدواره، میتونه با قدرت به مسیرش ادامه بده، یا لااقل وسط راه جا نمونه؛دوم اینکه به شدت مستعد «شکستن»ه، و اگه بشکنه، بد میشکنه...پ.ن: خدا امید رو در دلها میکاره. خدا معجزه میکنه... !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 00:38 | دوش...
کاش بابا بودن ببینن
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 18:34
یه خبر خوب میتونه مرهم شفابخشی روی یه زخم عمیق باشه. یه خبر خوب، مثل به دنیا اومدن یه بچه، یه فرکانسی دیگه... برای پنجمین بار عمه شدم (البته روز عید غدیر، یعنی 18 شهریور). خوش اومدی xa0آقا امیرمهدی، پهلوون عمهxa0 !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 19:10 | دوشنبه 20 شهریورماه سال 1396 نظرات (5)
حس خوب
-
تاریخ: 1396/6/29 ساعت: 18:34
یکی از خوبترین اتفاقات این روزهام این بود که جمعهای که گذشت، بعد از مراسم چهلم بابا که رفتیم مراسم سالگرد شهید احمد حاتمی، خانم دکتر روحافزا رو بغل کردم و بهم تسلیت گفت و واقعا هم تسلی خاطر بود تسلیتشون... از اون لحظه که دستشونو گرفتم و گفتم "خدا شما رو برای ما حفظ کنه" و گفتن "ما رو در غم خودتون شر...
حلقهء گمشدهء ورزش
-
تاریخ: 1396/6/17 ساعت: 5:57
اومدم کرج. سارینا تا منو دید، گفت "عمه مینا! ببین چی پیدا کردم!" و توپ بسکتبال خودمو نشونم داد که وقتی اول راهنمایی بودم، خریدمش. مدتیه دلم هوای باشگاه کرده. نمیدونم بسکتبال رو ادامه بدم یا تکواندو رو. البته فعلا منتظرم تکلیف اسبابکشی معلوم بشه... !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 16:33 | پنجشنبه 9...
انگار گوسفند، مدیریت پذیره!
-
تاریخ: 1396/6/7 ساعت: 5:00
[unable to retrieve full-text content]درسته دل و دماغ ندارم، ولی سوتی دادن این چیزا سرش نمیشه. تا جایی که ممکنه حتی کلمهء "چوپان" رو یادت نیاد و به جاش بگی "مدیر گله"!
مغزم راه نمیاد باهام
-
تاریخ: 1396/6/7 ساعت: 5:00
[unable to retrieve full-text content]یا مثلا بخوای بگی خر هم مثل گاو دم داره، ولی بگی "خر هم گاوه"!