با اینا شدیم هشتاد میلیون
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:24
ما در پیرامونمون احمقهایی رو داریم که کلی وقت میذارن، اعصابشونو هزینه میکنن تا وبلاگی رو بخونن که اصرار دارن دروغه! ولی همچنان میمونن و میخونن و وقت احتمالا بیارزششونو براش تلف میکنن. این از آسیبهای دنیای مجازیه. سلباعتماد، ضعف اراده! !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 12:02 | چهارشنبه 11 مردادماه س...
حلوا خیرات کردم برای امیدم
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:24
غروب دیروز یکی از سختترین و تلخترین غروبهای عمرم بود. امیدی داشتم که ناامید شد... ثبتش کردم که یادم نره امید چقدر شیرینه و چه جوری میتونه آدمو زمین بزنه... !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 20:00 | جمعه 13 مردادماه سال 1396 نظرات (0)
دلم تنگ شده بود برای دار قالی
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:24
جز یه ستونی که امروز برای روزنامه نوشتم، تقریبا کار دیگهای نکردم جز قالی بافتن... خوش گذشت... !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 23:45 | دوشنبه 16 مردادماه سال 1396 نظرات (0)
بهتره بگیم «افسادات»
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:24
[unable to retrieve full-text content]گویا هر جا اسم «اصلاحات» میاد، کل قضیه به کثافت کشیده میشه. مقتدی صدر هم به فنا رفت...
مثل بابای من
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:24
بعضیا اونقدر درد میکشن، تا خدا بهشون بال میده که پر بکشن... اینا تازه وقتی از جسمشون جدا میشن، آفرینششون کامل میشه... پ.ن: دنیا بدون این آدما جای ترسناکیه... مخصوصا با وجود بعضیای دیگه... !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 10:22 | سهشنبه 24 مردادماه سال 1396 نظرات (1)
یتیمی و یتیمی و یتیمی...
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:24
توی خیابون که راه میرم احساس میکنم همه میدونن یتیم شدم. خیلی دردناکه. زیر بار این درد دارم له میشم... !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 14:38 | شنبه 28 مردادماه سال 1396 نظرات (0)
داغی که سرد نمیشه
-
تاریخ: 1396/6/2 ساعت: 20:24
اگه میدونستم قراره توی ماه مرداد، بابام چشماشو برای همیشه ببنده، از اول عمرم از مرداد متنفر میشدم، نه ۱۹ مرداد ۹۶... !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 11:38 | چهارشنبه 1 شهریورماه سال 1396 نظرات (0)
دورکاری را عاشقم :)
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 13:22
تقریبا سه روزه که تقریبا هیچی ننوشتم. رئیس چند روز پیش داشت در مورد محل کار جدیدش حرف میزد. میگفت «اینا هم میترسن با خانما کار کنن!». خیلی از سازمانها فکر میکنن اینجوری میتونن جلوی حواشی و کثافتکاری کارمندها رو بگیرن. اما به نظرم نتیجهش بیشتر و عمیقتر از اجباری کردن چادر توی بعضی از سازما
با حقوق نجومی هم عوضش نمیکنم
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 13:22
خیلیا وقتی میفهمن بعد از چند سال کار کردن، بیرون از خونه کار نمیکنم و مشغول دورکاریام، یه تیکهای میندازن. ولی واقعا برای من یه ذره هم اهمیت نداره. فقط کسی که فضاهای کاری جورجوار، از خصوصی تا دولتی، پژوهشی تا نظامی، نسل اولی تا نسل سومی، و... رو تجربه کرده باشه، میفهمه کار کردن توی خونه چه موهبت گران...
آرامبخش طبیعی
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 13:22
دیروز قالی چهارم رو شروع کردم. سه هفته نمیشه که قالی سوم تموم شده. ولی انگار سه ماه بود نبافته بودم. حس خوبی دارم !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 12:09 | جمعه 6 مردادماه سال 1396 نظرات (0)
از افتخارات منه
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 13:22
[unable to retrieve full-text content]راستی! گفتم کتاب رئیس که ویراستارش بودم، چاپ شده؟! آری دیگه... چاپ شد و اسباب شادی و سرور ما رو فراهم کرد. اسم منم که در جای جای این کتاب قابلمشاهده ست. چرا؟ چون کار اصلی اینجانب (IT و مدیریت)، موضوع یه فصل از کتابه!
خـــــــاکـــــــ
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 13:22
وقتی رئیس توی جلسه با مثال نقض، گفت: «ژن ایرانی، ژن خائنیه. شما ببینید چند سردار با خیانت از بین رفتن...». خیلی بهم برخورد. اگه نمیگفت «میدونم بهتون برمیخوره!»، خیلی بیشتر بهم برمیخورد که مهندس بعد از این همه سال آشنایی نزدیک، چه فکری در مورد ما کرده که اینا رو میگه... وقتی دیدم سنای آمریکا طر
اثبات به چوب و سنگ
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 13:22
این چه اخلاق بیخودیه بعضی از ماها داریم که میخوایم هر جوری شده همه رو شیرفهم کنیم؟! بابا، نمیخواد بفهمه خب! بذار توی جهل مرکب ابدالدهر بماند! والا! !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 09:11 | شنبه 7 مردادماه سال 1396 نظرات (0)
گناه داره طفل معصوم
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 13:22
[unable to retrieve full-text content]پریروز با یکی از همکارای اداره قدیمی حرف زدم. بچهشو سقط کرده. نمیفهمم چه جوری میشه آدم بیاعتنا به اهمیت جون یه آدم، به این راحتی فرصت زندگی رو ازش بگیره. پای تلفن نخواستم بگم؛ اگه هنوز اینجا رو میخونی، خیلی دلگیر شدم دوست قدیمی...
اینجا جای زندگی نیست
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 13:22
با مثال نقض همیشه حرف رفتن از تهران رو میزدیم. اما توی جلسه با رئیس، مطمئنتر شدیم که باید بریم. حالا هر چی فکر میکنیم نمیدونیم کجا بریم؟ کِی بریم؟ چه جوری بریم؟ کارهامونو چی کار کنیم؟ ولی میدونیم که باید بریم... !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 11:39 | شنبه 7 مردادماه سال 1396 نظرات (0)
خدا خودش ردیف میکنه
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 13:22
[unable to retrieve full-text content]دیروز مشغول مطالعه در مورد یه موضوع به شدت جنجالی و خیلی مهم بودم. ولی دو تا روزنامهای که براشون مینویسم، حاضر نیستن چاپش کنن. یکیشون میگه توی روزنامهء ما مخاطب نداره؛ ولی اون یکی تابلوئه که وجودشو نداره!
به قول پروفسور: وظیفهی ما روشنگریه!
-
تاریخ: 1396/5/10 ساعت: 13:22
[unable to retrieve full-text content]یه گفتوگوی جذاب، با یه دانشمند بزرگ و دنیادیده، در مورد یه موضوع جنجالی، بدون روزنامهای که وجودشو داشته باشه مصاحبه رو کار کنه
منتظرم بخونن و نظر بدن
-
تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 8:24
اولین مطلبم برای روزنامهی جدید رو نوشتم و فرستادم. من دنبال آزادی قلم بودم، موقع نوشتنش سر از پا نمیشناختم! آخه بهم گفته بودن «نویسنده محدودیتی نداره! هر چقدر میخواید بنویسید، و به هر سبکی که مایلید!». !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 14:31 | چهارشنبه 21 تیرماه سال 1396 نظرات (0)
چی فرض کردن ما رو؟
-
تاریخ: 1396/4/29 ساعت: 8:24
[unable to retrieve full-text content]فیلم کمپ ایکسری رو دیدید؟ چقدر زندان گوآنتانامو و سربازای آمریکایی رو نایس و ملو نشون داده. آدم شکرک میزنه
خدا به من صبر بده!
-
تاریخ: 1396/4/20 ساعت: 22:56
سانسور مطالبم توی روزنامه دیگه داره میره رو مخم... دبیر سرویس هم که... !! نوشته شده توسط مـیـنـا روشــن | 11:37 | سهشنبه 20 تیرماه سال 1396 نظرات (0)